تبليغاتX
رویای سپید

رویای سپید

برای تو...

 

لحظه هایی هست که دلم واقعاً برایت تنگ می شود.

من اسم این لحظه ها را "همیشه" گذاشته ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:7  توسط رویا  | 

جای پا...

 خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد.

به پشت سر و به جای پاها روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام

 فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم.

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت پا وجود داشت

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟

خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیز من ،من در کنارت هستم

 و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم...     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 16:41  توسط رویا  | 

دانشجوهای باهوش!

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 15:22  توسط رویا 

ناله های دانشجویی

باز صبحی دگر است

مادرم باز صدا زد برخیز

در دانشکده تان باز شده است

من بیچاره خواب آلوده بیدار شدم

زود رفتم آنسو

در کلاسی نمناک

جز من خسته بیخواب

چند تایی شبه دانشجو بود

همگی،زیر پلک خورشید خواب شب می دیدند

که صدا زد استاد

آی رگهاتان پر خواب،سیب آوردم،

 سیب سرخMidterm

سیب سرخFinal

خواب از سر ها پرید

التماس آغازید

آی ای بهترین استاد جهان،رحم کن باز به ما

آه من می افتم،آه او می افتد،آه ما می افتیم

که صدا زد استاد

چه خیال است بدان

امتحان در پس هر گوشه ی این دانشگاه

در نوای هر روز می کند باز شنا

و تو ای دانشجو،تو اسیری در درس

خواب خوش بر تو حرام است امروز

سر من می دزدد،چشم من خسته شده است

سر من در الکن،سر من در آلکیل غرق شده است

پر احساس و نگاه

و دهلیز چپم ضربانی دارد مخصوص بخود

ضربانش را هر روز تندتر میشنوم

چشم من، بس که هر روز صدایم زده اند لوچ شده است

چه کسی بود که گفت fa il پایان خلاصی ها نیست؟

   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:5  توسط رویا 

دوباره سلام

 من برگشتم گر چه قبلا برای همیشه خداحافظی کردم ولی الان بر میگردم شاید نتونم زود به زود آپ کنم

ولی به هر حال هستم این ترمم هم تموم شد خوشبختانه نتیجه ی دلخواهم رو هم گرفتم  خدایا شکرت...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:4  توسط رویا 

خدایا شکرت...


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود



+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:44  توسط رویا 

دلتنگی

سلام به همه ی دوستای گلم ایندفه خیلی دیر پست گذاشتم.آخه در گیر کارای دانشگاه بودم .با اینکه هنوز ده روزه اومدم دانشگاه حسابی احساس دلتنگی می کنم . دلم برا خونه و خونوادم تنگیده منتظرم هفته ی دیگه بشه که برم خونمون آخه  از سه شنبه تعطیلم. دعا کنید بتونم برم .تازه پنج شنبه جمعه هم عروسی دعوتیم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:4  توسط رویا 

 

 چای با طعم خدا

 

این سماور جوش است

پس چرا می گفتی

دیگر این خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

 زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت

سینی نقره ی نور

اشک هایم

استکان های بلور

کاش

استکان هایم را

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:40  توسط رویا 

 

دختری دلش شکست...

 

 

اینم از شعرای نظرآهاری:

 

دختری دلش شکست

رفت و هر چه پنجره

رو به نور بود

بست

رفت و هر چه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای پرید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد

سال هاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال هاست

عاشق است.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:40  توسط رویا 

 

جعبه ای از لبخند

 

 

من عاشق شعرای عرفان نظر آهاری هستم.شعرایی که به ظاهر خیلی ساده می یان ولی آدمو به فکر فرو می برن با مفهومند.

اینجا یه شعر از کتاب "چای با طعم خدا" نوشتم خوشحال می شم نظرتونو در موردش بدونم........

با توام با تو خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توام با تو خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:39  توسط رویا 

 

سلام...

 

 

سلام این روزا یه کم دلگیرم، آخه قراره از شنبه از خونمون از شهرمون برم .برم یه جای دیگه، برم به شهری که توش درس می خونم. بازم خوابگاه وقتی بهش فکر می کنم دلم می گیره ؛یادش بخیر پارسال این موقع کلی ذوق و شوق داشتم ،الان که فکر می کنم به خودم خنده ام می گیره پارسال همش غصه می خوردم که چهار سال خیلی کمه کاشکی بیشتر دانشگاهم طول می کشید.... ولی الان نمی تونم دوری از خانواده و خونه رو تحمل کنم.کاشکی زودتر تموم بشه ! آدم تا وقتی دانشگاه نرفته فکر می کنه اوه، چه خبره، دانشگاه یعنی خوشبختی..........ولی یه کم که می گذره.......هر چند که دانشگاه و رشته مو دوس دارم .خلاصه دلم خیلی خیلی تنگ میشه.من خونمون رو به هر جایی ترجیح می دم........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:34  توسط رویا 

خاطرات خوابگاه

 بین همه ی بچه ها ی خوابگاه به شجاعت معروف بود هر شب بچه های اتاق را دورخودش جمع می کرد و از نترس بودنش تعریف می کرد.از این کارش حسابی حرصم گرفته بود و تصمیم داشتم همان شب حال شراره را بگیرم .او هر شب بعد از اینکه همه ی بچه ها می خوابیدند به حیاط می رفت و قدم می زد.یواشکی از اتاق بیرون رفتم و توی حیاط پشت دیوار منتظر اومدنش شدم و برای اینکه بیشتر او را بترسانم ملافه ی سفیدی روی سرم انداختم ساعت نزدیک دوازده شب بود که شراره مثله شبهای قبل به حیاط آمد.از پشت دیوار نگاهش کردم و برای اینکه صدای خنده ام را نشنود با دست جلوی دهانم را گرفتم.هر لحظه که می گذشت سایه ی شراره به من نزدیکتر می شد از تصور قیافه ی وحشت زده ی او خنده ام گرفته بود. وقتی او به چند قدمی من رسید جیغ بلندی کشیدم و ازپشت دیوار جلوی او پریدم و شراره از پشت روی زمین افتاد.آنقدر خندیدم که دیگر نفسم بند آمده بود اما  همین که ملافه را از روی صورتم برداشتم با دیدن چهره ی عصبانی مسئول خوابگاه از ترس پا به فرار گذاشتم.مسئول خوابگاه آنقدر از این کارم عصبانی شده بود که می خواست از خوابگاه اخراجم کند که با وساطت دوستانم و تعهدی که دادم دوباره به خوابگاه برگشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:2  توسط رویا 

 

نازنین من

 

 

کاشکی میشد نیمه شبا با هم دیگه دعا کنیم

خدای آسمونا رو با هم دیگه صدا کنیم

بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن

هرگز به عشق دیگری ما رو تو مبتلا نکن

کاش مقصد قایق هامون یه جای دور و ساده بود

 که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود

 کاش اونجا هیچ کسی نبود

یه وقتی با تو دوست بشه

تو نازنین من بودی مثله حالا تا همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:41  توسط رویا 

تحمل

  تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط رویا 

سلام...

 این روزا به بهونه ی انتخاب واحد زیاد میام وبلاگ گردی وب خودمو هم آپ میکنم ..........

راستش اول اینجا نوشته بودم خیلی دلتنگو خستم فکر کردم اگه بگم که چند روزه سرحال نیستم بهم کمک می کنه

 ولی این نوشته کارو بدتر کرد تصمیم گرفتم فکرمو عوض کنم

و شاد باشم ....نمی دونم تا حالا کتاب رازو خوندین یا نه ؟ولی من از وقتی خوندمش زندگیم

 عوض شده فکرای منفی رو از سرم بیرون می کنم به جاش اونچه دلم می خواد رو

 تصور میکنم .جالبه که دیر یا زود هر چی بخوام به دست می یارم و اگر چیزی

هم بدست نیومد بعد ها می بینم واقعا به صلاحم نبوده من به راز ایمان دارم

 برام جالبه که ما آدما حاصل افکار خودمونو می بینیم .من با راز تونستم دانشگاه و رشته ی مورد علاقم

.شادی و عشق بدست بیارم و خیلی چیزای دیگه جالبه نه........... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط رویا 

برای تو...

 

 نه این که سرد و مغرورم

 نه این که دور از احساسم

بذار دست دلم رو شه

 بذار دنیا رو بشناسم

تموم شهر خوابیدن

 من از فکر تو بیدارم

یه روز می فهمی از چشمام

چه احساسی به تو دارم........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:38  توسط رویا 

همسفر

تو همسفر طلایی خورشیدی

یک باغ پر از ستاره ی امیدی

ای کاش در آن زمان که می رفتی زود

از غربت انتظار می پرسیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط رویا 

من و تو

 

 

 

 

من و تو.....عشق و دیوونگی!

وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود زمانیکه پلیدی ها و تباهی ها و فضیلت ها در همه جا شناور بود و همشون از بیکاری کسل شده بودن دیوانگی شاخه ی گنج مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در آب رودخانه انداخت همشون دور هم جمع شده بودند ذکاوت گفت:بیایید بازی کنیم گفتند :چه بازی ؟گفت قایم باشک . همه خوشحال شدند دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند و او چشم گذاشت.دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست و شروع به شمارش کرد3.2.1و......همه فتند تا جایی  پنهان شوند لطافت خود را به شاخه های ماه آویزان کرد .خیانت دنبال انبوهی از زباله پنهان شده بود هوس به مرکز زمین رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود80.79.و .....همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب هم نیست همه می دانیم که پنهان کردن عشق ممکن نیست و خیلی مشکل است در همین حال دیوانگی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:17  توسط رویا 

 

[Enter Post Title Here]

 

 

تنها تویی تنها تویی در خلوت تنها ییم

تنها تو می خواهی مرا با این همه رسواییم                                                                     

تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است                                                                         

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است                                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:9  توسط رویا 

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل این که چیزی اشتباه بود

***

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود
***

تا که او مرا برای بازی خودش

 انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

(( تو دعای کوچک منی))

بعد هم مرا

مستجاب کرد

***

پرده ها کناررفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سالهاست

اسم بازی من و خدا

زندگیست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عرسک گل ست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:35  توسط رویا 

·         روزی سیبی  از درختی روی سر مردی افتاد:آن مرد جاذبه ی زمین را کشف کرد.                                   

روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد: آن مرد سیب را نقاشی کرد.                                                                 

روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد:آن مرد سیب را با لذت خورد.                                                                

روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد:آن مرد عصاره ی شفا بخشی از آن ساخت و معجزه ی طب را آغاز کرد.             

روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد آن مرد گفت:این توطئه ی دشمن است و درخت را قطع کرد.                             

روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد آن مرد به دل ذرات سیب سفر کرد و فلسفه ی جهان را از پیوند ذرات آن یافت.       

 روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد آن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بد بینانه ی دیگران سیب را پژمرده نکند.            

روزی سیبی از درختی روی سر مردی افتاد آن مرد شعری گفت((زندگی یک سیب است)).                                             

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط رویا 

 

"شوق دیدار"

کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار چو از راه رسید پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آخرین قلب صبور زود برخیز عزیز

جامه ی تنگ درآر و سراپا به سپیدی درآر.

و به چشمم گفتم باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس

که پس از این همه مدت از تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت: برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه با توام کاری نیست

و به دستان رهایم گفتم:کف بر هم زنید.

هر چه غم بود گذشت

دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه نده

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند.

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت .

هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:مرحمت کم نشود

گویا با من بشکسته دگر کاری نیست

جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم

پنجه از موی درآورده بدان شانه زدم

و به لب ها گفتم :خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار...

و نبینم  دگرکه تو پیچیده و خاموش به کنجی باشی

سینه فریاد کشید:من نشان خواهم داد

قاب نامش را در طاقچه ام

و هوای خوش یادش را در حافظه ام

مژده دادم به نگاهم گفتم :نذر دیرینه قبول افتادست

و مبارک باشد وصلت پاک نگاه تو با برق نگاه محبوب .

و تپش های قلبم را گفتم پای بر سینه چنان طبل مکوب!

نفسم را گفتم جان ابرها تو دگر بند نیا!

اشک شوقی آمد.

تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

 پای درراه شدم

دل به مغزم می گفت :من نگفتم بتو آخر که سر خواهد شد.

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

 من به تومی گفتم او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید.

 سر به آرامی گفت:خوب چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست.

و نمی دانستم حرف صد پیوند است.

من گمان می کردم...

سینه فریاد کشید :خوب فراموش کنید .

هر چه بودست گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آخرین پای عزیز قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شدست

چشم برقی می زد

اشک بر گونه نوازش می کرد

مرغ قلبم از شوق سر به دیوار قفس می کوبید .

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت

دست بر هم می خورد.

نفس از شوق دم سینه تعارف می کرد.

سینه بر طبل خودش می کوبید.

عقل شرمنده به آرامی گفت:راه را گم نکنیم!!!

خاطرم خنده به لب گفت:نترس نگران هیچ مباش.

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد.

سر به پا گفت کمی آهسته بگذارید که من هم برسم.

دل به سر گفت :شتاب! تو هنوزم عقبی؟!!

فکر فریاد کشید:دست خالی که بد است!

کاشکی...

سینه خندید و بگفت:دست خالی ز چه روی این همه هدیه کجا چیزی نیست .

چشم را گریه ی شوق

قلب را عشق بزرگ

سینه یک سینه سخن

 روح را شوق وصال

 لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده ز یاد

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد

شوق دیدار نباتی آورد.

کام جانم شیرین

پای تا سر همه اندیشه ی وصل

 وه چه رویای قشنگی دیدم

 خواب ای موهبت خالق پاک

خواب را در یابم که در آن می توان با تو نشست

می توان با تو سخن گفت و شنید

خواب دنیای توانایی هاست

خواب سهم من از تو و دیدار شماست.

خواب دنیای فرامو شی هاست.

 خواب را دریابیم

 که تو در خواب مرا خواهی خواند

 که تو در خواب مرا خواهی خواست

و تو در خواب به من خواهی گفت:

تو به دیدار من آ.

آه!

کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

پلک دل باز پرید خواب را دریابیم

من به مهمانی دیدار تو می اندیشم!.... 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط رویا 

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

نمی رسد ستاره ای به ناز چشم های تو

به ماه خیره می شوم فقط گریه می کنم

دلم که تنگ می شود برای چشم های تو

و هی مرور می کنم نگاه ه اول تو را

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

تو تا که پلک می زنی  به سجده می رود دلم

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

شبی خراب می شود حصار های فاصله

و آب میشود دلم به پای چشم های تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:49  توسط رویا 

سلام به شما که وارد وبلاگ من شدی من رویا  19 ساله و دانشجوی شیمی هستم

 دوست من میتونی با گذاشتن یه نظر تو بهتر شدن وبلاگم کمکم کنی .به هر حال خوش اومدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:48  توسط رویا